تبليغاتX
فریاد خاموش

قسمت دوم

     روزها یکی یکی می گذشت و پسرک دوست داشت فقط درس بخونه وکاری به کار کسی نداشته باشه ولی نمی تونست چشمهاش رو ببنده،نمی تونست ظاهرسازی رو نبینه،نمی تونست به جراهای وجدانش گوش نده.

    او وقتی استادهای ضعیف رو می دید از درس خوندن خسته می شد.پسرک فقط ترم اول یک دانشجو بود و با تمام شور توان درس می خواند؛اما از ترم های بعد دیگر آن شور شوق درس را نداشت و رفته رفته معدل او افت کرد.کسی که از اول تحصیلش شاگرد اول بود فقط دعا می کرد که مشروط نشه!

پسرک وقتی ساختمان های نیمه کاره دانشگاه رو نگاه میکرد که هر روز به تعداد آنها اضافه میشد،می فهمید که بعضی ها می توانند چقدر طمع کار باشند که با طولانی کردن زمان ساخت،پولهای کلان به جیب بزنند.

کسای که به قول قدیمی ها ادعای پسر پیغمبری دارند؛کسانی که با آن ظاهر آراسته شان وقتی صحبت میکنند جز احساس نفرت در مخاطب اثر دیگری روی آن ندارند.بله سیرت در صورت مؤثر است چون

عجوزه ای آراسته که همه او را می شناسند!

   او می فهمید که چرا سطح استادها پایینه.وقتی مدیر گروه بیچاره باید بجای یک برنامه،دو تا برنامه برای پسرها و دخترها تنظیم کنه،از این بهتر نمی شه.وقتی کلاسها بیست نفره برگزار میشه مدیر گروه نمی تونه استاد عالی بیاره.شاید هم مشکل از جای دیگه بود؛چرا یک استاد خوب فقط یکی دو ترم تدریس میکرد.وقتی مسؤولین با یک استاد در حد یک استاد برخورد نمیکنند همین میشه.

  پسرک می دونست که مسؤولین غرضی ندارند چون آنها نمی تونستند یک استاد سطح بالا رو درک کنند.

 

پسرک همچنان به روزهای قشنگ تر امید داشت...

+ نوشته شده توسط پسرک در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 0:35 |

قسمت اول

پسرک خیلی درس خون بود.اون زندگی خوبی داشت ، که یک روزبه اوگفتند:«پاشو برو کنکور بده بچه!» او خیلی دوست داشت قبول بشه.

    روزها گذشت تا معلوم شد که پسرک باید بره قم و دررشته مورد علاقه اش درس بخونه.او روزی هزار بار خدا رو شکر می کرد و همه خانواده خوشحال بودند.

پسرک با پدر و مادرش رفتند به شهر قم تا هم اوثبت نام کنه, هم اینکه باهم زیارت کنند.

   او وقتی وارد دانشگاه شد,چشماش برق می زد.«وای چه دانشگاهی!چه ساختمانهایی!چقدر درخت! چفدر قشنگ!»و مادر و پدرخدا را شکر می کردند.

پسرک نمی دانست که هرچه می بیند ماکتی از یک دانشگاه بزرگ است.ظاهراین دانشگاه همه را گول می زد ولی جز ظاهر چیزی نبود.

سال تحصیلی شروع شد و چند وقت گذشت...

    او وقتی تو چشمهای افسردۀ دوستاش نگاه میکرد همه دنیا براش مثل زندون میشد.دوست داشت غم همه دوستاش رو با همه شادیهای خودش عوض کنه.

او نمی فهمید چرا این دانشگاه با بقیه فرق داره.بعضی شبها از تنهایی زیاد گریه می کرد,اواز خدا خواسته بود که هرچی صلاحه پیش بیاره.پس او شکایتی نمی کرد ولی فقط نگران دوستاش بود.

یکی دو ترم گذشت تا با این مسئله کنار بیاد اما اتفاق های زیادی تو همین مدت افتاد......

+ نوشته شده توسط پسرک در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 0:21 |