قسمت اول
پسرک خیلی درس خون بود.اون زندگی خوبی داشت ، که یک روزبه اوگفتند:«پاشو برو کنکور بده بچه!» او خیلی دوست داشت قبول بشه.
روزها گذشت تا معلوم شد که پسرک باید بره قم و دررشته مورد علاقه اش درس بخونه.او روزی هزار بار خدا رو شکر می کرد و همه خانواده خوشحال بودند.
پسرک با پدر و مادرش رفتند به شهر قم تا هم اوثبت نام کنه, هم اینکه باهم زیارت کنند.
او وقتی وارد دانشگاه شد,چشماش برق می زد.«وای چه دانشگاهی!چه ساختمانهایی!چقدر درخت! چفدر قشنگ!»و مادر و پدرخدا را شکر می کردند.
پسرک نمی دانست که هرچه می بیند ماکتی از یک دانشگاه بزرگ است.ظاهراین دانشگاه همه را گول می زد ولی جز ظاهر چیزی نبود.
سال تحصیلی شروع شد و چند وقت گذشت...
او وقتی تو چشمهای افسردۀ دوستاش نگاه میکرد همه دنیا براش مثل زندون میشد.دوست داشت غم همه دوستاش رو با همه شادیهای خودش عوض کنه.
او نمی فهمید چرا این دانشگاه با بقیه فرق داره.بعضی شبها از تنهایی زیاد گریه می کرد,اواز خدا خواسته بود که هرچی صلاحه پیش بیاره.پس او شکایتی نمی کرد ولی فقط نگران دوستاش بود.
یکی دو ترم گذشت تا با این مسئله کنار بیاد اما اتفاق های زیادی تو همین مدت افتاد......
